«فقط یک گاز کوچک به این کلم بروکلی بزن!»؛ جملهای آشنا که هر روز در هزاران خانه تکرار میشود و در نهایت با قفل شدن دهان کودک، برگرداندن سر، گریه یا حتی پرت شدن بشقاب به روی زمین خاتمه مییابد.
صبح یک روز کاری شلوغ است؛ در حالی که تلاش میکنید کیف مهدکودک فرزندتان را ببندید، ناگهان در یخچال را باز میکنید و با این سوأل تکراری و کلافهکننده مواجه میشوید: «امروز چه میانوعدهای برایش بگذار
بشقاب پر از خوراک سبزیجات را با دقت و عشق تهیه کردهاید؛ اما به محض قرار گرفتن آن جلوی کودک ۲ سالهتان، او با یک نگاه، بینیاش را چین میدهد، سرش را برمیگرداند، بشقاب را هل میدهد و با صدای بلند ف
لحظهای را تصور کنید که کودک نوپای ۱۵ ماههتان، در میان بازی و خندههای کودکانه، ناگهان دستش را به سمت یقهٔ لباس شما میبرد، آن را پایین میکشد و با لحنی قاطع یا بیقراری خواستار شیر میشود.
قاشق پر از پوره را به سمت دهان نوزاد میبرید، اما او سرش را برمیگرداند، دستش را جلو میآورد و سعی میکند محتویات کاسه یا تکهای از نان روی میز را با انگشتان کوچکش چنگ بزند.
ساعت ۳ بامداد است؛ زنگ مداوم گریه و نقزدنهای کودک در سکوت خانه میپیچد و شما با چشمانی خسته و بدنی فرسوده، برای سومین یا چهارمین بار در طول شب، سراغ شیردهی میروید.
«این را بخور چون برایت خوب است!» یا «اگر سبزیجاتت را نخوری قدت کوتاه میماند!»؛ این جملات برای همه ما آشناست، اما واقعیت این است که در دنیای شناختی یک کودک ۳ تا ۷ ساله، واژههایی مثل «کلسیم»، «ویتا
تصور کنید برای ناهار یا شام وقت گذاشتهاید، خوراکی مقوی آماده کردهاید و به محض اینکه بشقاب را جلوی کودک میگذارید، با نگاهی پر از سوءظن به یک تکه بروکلی یا خلال هویج نگاه میکند، با قاشق آن را کنا
تصور کنید کودکی در حیاط مهدکودک با خندههای بلند به دنبال یک پروانه میدود، لحظهای بعد از نردبان سرسره بالا میرود و سپس روی لبه جدول با تمرکز راه میرود تا تعادلش را حفظ کند.
تصور کنید زنگ میانوعده مهدکودک به صدا درآمده است؛ همکلاسیها دور میز مینشینند، کودک با اشتیاق درِ کیفش را باز میکند، اما با یک ساندویچ خمیر و لهشده، میوههای پلاسیده و ظرفی شلخته و بیرنگوروب
شلوار ورزشی که همین دو ماه پیش برای فرزندتان خریده بودید، حالا بالای مچ پایش ایستاده است؛ کفشهایش پنجه پا را میزنند و درِ یخچال در طول روز حتی یک ساعت هم بسته نمیماند!
ساعت ۱۰ صبح در کلاس درس سوم دبستان است؛ معلم پای تخته مشغول توضیح دادن مسئله ریاضی است، اما علی روی صندلیاش بند نمیشود مدام پاهایش را تکان میدهد، مدادش را میجوید و ناگهان با صدای بلند وسط حرف م
در زنگ ورزش مدرسه، وقتی مربی فرمان «دویدن درجا و پرواز» را صادر میکند، تفاوت شگرفی میان کودکان نمایان میشود: کودکی با تعادل کامل روی پنجه پا میچرخد، توپ را با مهارت مهار میکند و با چالاکی از ما
ساعت ۲ بعدازظهر است؛ دانشآموز کلاس دوم با کیفی پر از دفتر و کتاب به خانه برمیگردد، اما به محض برداشتن درِ قابلمه و دیدن خورشت قورمهسبزی یا تکههای هویج و بروکلی در سوپ، چهرهاش درهم میرود: «من
در حیاط مدرسه، وقتی دانشآموزان سال اول تا سوم ابتدایی در صفهای طولانی بر اساس قد مرتب میشوند، همیشه کودکی پیدا میشود که سرتر از بقیه است و کودکی دیگر که با حسرت به شانههای همکلاسیاش نگاه میک
در راهروی مدرسه، هنگام زنگ ورزش، پسربچهای آرام در گوشه حیاط میایستد، بند کفشهایش را بهانه میکند تا در مسابقه دویدن با همکلاسیهایش شرکت نکند؛ کمی آنسوتر در کلاس درس، دختری مدام لبههای مانتوی