پیوند فناوری و سواد؛ تصمیم حیاتی برای هزاره‌ی نو، بخش سوم

پیوند فناوری و سواد؛ تصمیم حیاتی برای هزاره‌ی نو، بخش سوم

پیش از مطالعه این مطلب بخش نخست و دوم آن را مطالعه کنید

پیش نیازهای دانش‌آموزان

دانش‌آموزانی که دچار اختلال یادگیری هستند، باید میان توانایی‌های نسبی خود در یادگیری بتوانند تعادل پدید بیاورند. بیش‌تر دانش‌آموزانی که اختلال یادگیری دارند، مهارت‌های زبانی آنان ضعیف، دایره‌ی واژگانی‌شان اندک و مشکل در به‌کارگیری از راهبردهای فراشناختی هستند. همچنین در ایجاد نوعی خودتنظیمی‌برای مهار خود و انجام دادن وظایف خویش، دچار مشکل هستند. این دانش‌آموزان، بدون این مهارت‌ها و توانایی‌های پیش‌نیاز، آمادگی لازم را برای بهره‌مندی از فناوری - همچون افزاری برای توسعه‌ی مهارت‌های سوادآموزی - ندارند.

دانش‌آموزان دچار ناتوانایی‌های یادگیری، احتمالاً به دلیل کاستی که در زبان دارند، با برخی فناوری‌ها دچار چالش می‌شوند. برای نمونه، دانش‌آموزانی که در درک متن مشکل دارند، شاید در برنامه‌های نرم‌افزاری به دنبال مواردی برای جست‌وجو یا سطحی از بازی‌ها باشند که همسالان آنان - که مهارت‌های طبیعیِ تحلیل متن را دارند – کم‌تر این موارد را دنبال می‌کنند.

همچنین به دلیل فراموش کردن هدف آموزشی ما از استفاده از نرم‌افزارها و وسیله بودن آن‌ها، مربیان در این‌باره شاید سخت‌گیری‌های بی موردی انجام دهند و به دلیل اضطرابی که بر اثر ناتوانی این دانش‌آموزان در درک و حل مسائلی که در برنامه‌های رایانه‌ای آورده شده‌ است، از دادن بازخورد و پیامدی کار خود با رایانه به پژوهشگران و آموزگاران‌شان سر باز می‌زنند. در حالی که این برنامه‌ها هدف آموزشی ندارند، بلکه برای ترغیب این افراد به خواندن و نوشتن و کاهش ترس آنان از این موضوع، به کار می‌روند. سرانجام باید گفت که برخی مهارت‌های حل مسئله که باید به کمک فناوری به دانش‌آموزان آموزش داده شوند، نخست نیاز به مهارت‌های «میانجیگری کلامی» دارد. میانجیگری کلامی، یعنی آموزش رویارویی با افزارها و روش‌های نوین و درک اهمیّت و کارآیی آن‌ها. به این معنا که برای ارتباط بهتر با برنامه‌های آموزشی رایانه‌ای، نخست دانش‌آموز باید توان ارتباطی‌اش را با جامعه و آموزگارن ارتقا دهد و این توان سخن گفتن و ارتباط کلامی درست، زمینه‌ی رویارویی و شناسایی بهتر پدیده‌های تازه را برای او فراهم می‌آورد.

زیرا هنگامی که دانش‌آموز توانایی کافی برای حل مشکلاتش را به شکل کلامی ندارد، در حل آن‌ها به شکل مفهومی و ماهوی نیز دچار اشکال خواهد بود. بنابراین چنین دانش‌آموزانی از برنامه‌هایی که نیاز به مشارکت فعال و تصمیم‌گیری آنی دارند، بهره‌ی کم‌تری می‌برند. بدون ایجاد این پیش‌نیازها - برای نمونه مهارت‌های کلامی - اندازه‌ی موفقیت در به‌کارگیر از فناوری، به‌عنوان افزاری برای توسعه‌ی سوادآموزی، در افراد دچار اختلال‌های یادگیری به اندازه‌ی چشم‌گیری کاهش می‌یابد. مهارت‌های ضعیف کلامی در دانش‌آموزانی که اختلال یادگیری دارند، شاید بر درک آن‌ها از جهان پیرامون خود تأثیر بگذارد. دیده شده که دانش این کودکان نسبت به همسالان طبیعی خود درباره‌ی جهان پیرامون‌شان بسیار کم‌تر است.

دلیل آن می‌تواند این باشد که دانش‌آموزان دچار اختلال در یادگیری، کم‌تر کتاب می‌خوانند و نسبت به همسالان طبیعی خود، کم‌تر در برابر حل چالش‌ها و تمرین‌ها قرار می‌گیرند که به آن‌ها در پیدا کردن شناختی درست از واقعیت جهان کمک می‌کنند. این دانش‌آموزان به دلیل ناتوانی در تعامل با جهان پیرامون‌شان، هنگام بهره‌مندی از فناوری - نسبت به همسالان‌شان - دقت و سرعت کم‌تری دارند. بنابراین، این موضوع موجب پدید آمدن نوعی «اثر مَتیو»[۱] می‌شود. از این رو، افزایش دانشِ دانش‌آموزان نسبت به جهان پیرامونش، باعث افزایش مهارت‌های کلامی آن‌ها می‌شود، و این چرخش همچنان ادامه می‌یابد. بنابراین، دانش‌آموزانِ ناتوان در یادگیری، برای به‌دست آوردن دانش درباره‌ی جهان، باید رشته‌ای از مهارت‌هایی را از راهِ آموزش‌های بدون فناوری به‌دست بیاورند، مانند فعّالیت‌هایی برپایه تجربه در جهان واقعی، و سپس به‌سمت فناوری‌هایی بروند که این مهارت‌های پایه‌ای را نیاز دارند.

سرانجام، مهارت‌های اندک زبانی و دانش ناکافی فرد نسبت به جهان پیرامونش، شاید به کاهش بهره‌مندی او از راهبردهای فراشناختی و خودتنظیمی بیانجامد که برای او فراهم شده‌است. در واقع برنامه‌هایی که برای این افراد فراهم شده، نه‌تنها برای تقویت توانایی خواندن و حل مسئله‌های درسی است، بلکه با ادامه‌ی استفاده از آن‌ها، فرد به مهارت‌های شناختی (درباره‌ی خود) و فراشناختی (درباره‌ی جهان) می‌رسد؛ و در نتیجه به یک تعامل و خودتنظیمی سازنده با جهان پیرامونش دست می‌یابد. گرچه باید به یاد داشت که این دانش‌آموزان در برنامه‌های رایانه‌ای که به حرکت میان چندین سطح از بازی یا پیوندهای بسیاری با برنامه‌ها و بازی‌های دیگر نیاز دارند، دچار سردرگمی می‌شوند. پس باید مهارت‌های ویژه‌ی اجتماعی در تعامل با جهان و انسان‌های دیگر، به کودک آموزش داده شود و سپس از او خواسته شود از فناوری برای افزایش سطح یادگیری‌اش بهره‌مند شود.

بنابر آن‌چه گفته شد، در روند استفاده از راهبردهای فراشناختی برای توانمندسازی کودک در زمینه‌ی حل مسائل روزمره خود، دیدیم که این توانایی حتی نسبت به همسالانی که رشد طبیعی داشته‌اند، کاهش یافته است، زیرا روند آموزش به کمک فناوری، نیاز به مهارت‌هایی داشته است که آن‌ها را هدف‌مان در آموزش قرار داده بودیم و فرد، دچار یک دوره از ناتوانی شده بود. همچنین، دانش‌آموزانی که دچار اختلال یادگیری بودند، بخش‌هایی از رایانه را که باعث می‌شد بیش‌تر تحت کنترل دیگران قرار بگیرند، به‌کار نمی‌بردند. و وقت خود را بیش‌تر با نگاه کردن به صفحه‌ی نمایشگر رایانه و استفاده از بازی‌ها و برنامه‌ها - بدون هیچ هدف روشنی - می‌گذراندند.

این رفتارها نشان می‌دهد که دانش‌آموزانِ ناتوان در یادگیری، نسبت به دانش‌آموزان توانا در یادگیری، راهکارهای خودتنظیمی کم‌تری دارند. و خود را با وضعیت و امکانات تازه، نمی‌توانند سازگار کنند. دانش‌آموزانی که دچار اختلال در یادگیری هستند، برخلاف کودکانی که رشد طبیعی داشته‌اند، از راهبردهای کم‌تری برای مدیریت شخصی - مانند مدیرت زمان و گفت‌وگوهای انگیزشی با خود برای دستیابی به هدف‌های خواسته شده - بهره می‌برند. بدون بهره‌مندی از راهبردهای خودتنظیمی - که یادگیری را آسان می‌کنند - دانش‌آموزان دچار اختلال یادگیری، هنگامی که از فناوری استفاده می‌کنند، دقیقاً جزو تعریف اصطلاح «آموزنده‌ی بی‌یاور» جا می‌گیرند. آن‌ها بدون هیچ پشتوانه‌ای، وارد جهانی می‌شوند که برای آن، از پیش، توشه‌ی مناسبی فراهم نکرده‌اند.

برای این که فناوری مانند یک افزار سودمند به‌کار آید، باید به دانش‌آموزان و آموزگاران آنان مهارت‌های پیش‌نیاز آن، آموزش داده شود. در بررسی‌های انجام شده، به این نتیجه رسیده‌اند که هنگامی که به این مهارت‌های پایه پرداخته شده، تأثیر به‌کارگیری از فناوری در فرایند یادگیری، بسیار چشم‌گیر بوده است. و هدف‌های از پیش تعیین‌شده‌ی برنامه‌ی آموزشی، بیش‌تر انجام شده است.

ادامه دارد...


[۱]. «اثر متیو» (Matthew effect) را نخستین‌بار «روبرت مرتون»، جامعه‌شناس بازگو کرد. او می‌گوید: در «جامعه‌شناسی علم»، سرشناس بودن یک پژوهشگر مهم‌تر از سخنان اوست. برای نمونه اگر مقاله‌ای از کشوری توسعه نیافته به یک گردهمایی بزرگ علمی فرستاده شود، برای داوران آن گردهمایی، اهمیت کم‌تری نسبت به مقاله‌ای با همان کیفیت که از سوی کشوری توسعه یافته فرستاده شده باشد، خواهد داشت. بنابراین، پژوهشگر سرشناس همچنان سرشناس خواهد ماند و پژوهشگر گمنام، همچنان گمنام، و جامعهٔ در حال توسعه همچنان در وضعیت ناپسند خود می‌ماند، زیرا جامعهٔ جهانی، پژوهشگران خود را به رسمیت نمی‌شناسد. ولی در این‌جا این اصطلاح برای این به‌کار برده شده‌است که بگوید اختلال کلامی، فرد را دچار یک چرخش می‌کند. فرد دچار اختلال کلامی، دچار اختلال در درکِ هستی و جهان نیز می‌شود و این اختلال در درک جهان، باعث پیشرفت نکردن مراحل درمانی او می‌شود و پیامد اختلال کلامی او به اختلال در شناخت جهان در او دامن می‌زتد. (مترجم)

راهنما

عضویت در کانال تلگرام